روز 6 مهر 90
پسر گلم امروز يه كوچولو بهونه گرفتي همونطور كه من دلم برات تنگ شده بود تو هم دلت براي من تنگ شده بود . چه دنياييه !! بچه ها وقتي به دنيا ميان ، تو مراحل مختلف كم كم از مامانشون جدا مي شن اوليش با به دنيا اومدن و قطع بند ناف ، بعدش با از شير گرفتن ، بعدش با مدرسه رفتن ، آخريشم با ازدواج كه يكي يكي بنداي اتصال به مادر كنده مي شه. چه سخته ، ولي چون بزرگ شدن و قد كشيدن و صعودشون رو مي بيني با اون غم كوچيك تو دلت ميخندي و شادي.
خودت كه از مدرست خيلي خوشت اومده . خدايي هم خيلي مدرسه خوبيه . از همه نظر خوبه ، هم مذهبي ، هم فرهنگي ، هم آموزشي . ايشالا مدارج معنوي و علمي رو تا اون بالا بالاها طي كني. ايشالا.
چون 7 مهر مهر پنجشنبه هستش و روز آتشنشان ، يه كلاه آتشنشاني براتون درست كردن گذاشته بودين سرتو و كلي عكس ازتون مدرسه گرفته بود. از مدرسه كه اومدي برام تعريف كردي خوراكيهايي كه بهتون داده بودن و دوستات كه يكيشون دستش شكسته بود روز اولي، از روي سرسره افتاده بود ولي گفتي اسمشو نمي دونم. معلم خوبتون كه واقعا مهربونه و اسمشون خانوم گودرزيه . يه چيز بامزه پسرم ، اسم معلم اول دبستان من هم خانوم گودرزي بود . يعني منم اولين بار كه مدرسه رفتم با اولين معلمي كه برخورد داشتم هم نام معلم تو بود . ولي معلم ما خيلي پير بود و آخرين سال تدريسش بود . در واقع معلم اول دبستان من ماماني و بابايي بودن . ولي معلم تو خيلي جوون و سر حال و خيلي خيلي مهربون الحمدلله.
فدات بشم 

سر صف كنارمعلم و بچه هاي كلاس تو مدرسه


روز 6 مهر 90
